تبليغاتX
آشیانه

آشیانه

بودا و زن هرزه

 

  بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید » بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند»

 بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند . برو و به جاي نگراني براي من نگران خودت و ديگر مردان دهكده ات باش»

( متاسفانه در جامعه ما نیز نگاه مردسالارانه حاکم بر همین منوال است. بارها شنیدم که میگن اگه اینقدر دخترا بدحجابی نکنن یا خودشونو درست نکنن مردا هم بد نمی شن در صورتی که برعکسشم صادقانه اگه اینقدر طالب مرد هوسباز و اینقدر طالب انواع و اقسام صیغه غیر صیغه یا نمی دونم ازدواج موقت و هزار قصه از نظر من بی پایه  و اساس که همگی خواستار زن نه به عنوان یک انسان طالب زندگی و عشق و محبت نیست بلکه زنانگی اوست در جامعه که آنهم دلایل خود را دارد نباشد ما امروز این همه دختران و زنان به اصطلاح بدکاره نداشتیم. در جامعه ای وقتی دو دقیقه منتظر تاکسی که چقدرم گیر میاد از ماشینهای مردنما و اشاره ها در امان نیستی چطور می شود اینقدر راحت یک طرفه به قاضی رفت.

حتی اینجا که محیط مجازی است باز هم یک زن در امان نیست.من در جایی نقدی بر لایحه ازدواج موقت زدم و صراحتا مخالفت خودمو گفتم و البته با دلایلی که  نظر شخصی من بود حال بماند که چقدر آدمهای ببخشید احمقی هرروز پیغام می گذاشتند و شماره میدادند برای ازدواج موقت. کاش حداقل اول مطلبم رو می خوندند.  اینجا کاری می کنند آدم سالم به خودش شک کنه.ما که به خدا واگذار کردیم.

به همسرم می گفتم ببین ما توی چه جامعه ای زندگی می کنیم. خیلی از کشورای اروپارو با هم گشتیم توی هیچ کدوم با اون همه آزادی اینقدر آدم حقیر نمیشه.من غربی پرست نیستم و عاشق ایران و ایرانیتمم اما چی به سر مردا و زنهای ما اومده.!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 دی1389ساعت 11:43  توسط آنا صولتی  | 

زن خوب در تلویزیون ایران کیست؟

زنی که آدامس بجود حتما یا قاچاقچی است یا روسپی!

- زن خوب کسی است که با استفراغ اعلام حاملگی کند.

 - زن خوب کسی است که در منزل فقط پیراهن مردانه می پوشد.

- زن خوب کسی است که صبح از اتاق دیگری بیرون بیاید و به همسر خود صبح بخیر بگوید.

- زن خوب کسی است که جلوی دوربین نمیدود.

- زن خوب کسی است که لباسش حداقل 3 الی 4 سایز بزرگتر باشد!

- مجری خوب زن، هرگز اسم کوچکش افشا نمی شود!

- زن خوب کسی است که اگر در خیابان با مردی تصادف کرد، حتما تا قسمت آخر سریال با او ازدواج کند! - زن خوب کسی است که هرگز مانتو نمی پوشد، عینک آفتابی نمی زند، اسم عربی دارد، اگر بالای چهل ساله باشد یا در حال ظرف شستن است یا لباس دوختن،

 زن خوب هرگز در حال مطالعه نیست

زن خوب کسی است که غیر از لباس سیاه، قهوه ای یا خاکستری نپوشد

زن خوب کسی است که اگر شوهرش ازدواج مجدد کرد، در پایان او را ببخشد

-----------------------------------

متقابلا در مورد مرد خوب و مرد بد هم خیلی کلیشه های جالبی میشه دید.منتظر نگاه شما هستم

+ نوشته شده در  جمعه 10 دی1389ساعت 19:56  توسط آنا صولتی  | 

گاهي ليوان را زمين بگذار!

گاهي ليوان را زمين بگذار!

   استادي درشروع کلاس درس، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد:    به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟   شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم   استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقي خواهد افتاد؟   شاگردان گفتند: هيچ اتفاقي نمي افتد.   استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقي مي افتد؟   يکي از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد ميگيرد..    حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟   شاگرد ديگري گفت: دست تان بي حس مي شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند. و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.   استاد گفت: خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟   شاگردان جواب دادند: نه    پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ درعوض من چه بايد بکنم؟   شاگردان گيج شدند.

يکي از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد. 

 استاد گفت: دقيقا“ مشکلات زندگي هم مثل همين است.   اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد. اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد  خواهند آمد. اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود.   فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است.

 اما مهم تر آن است  که درپايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند، هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد!

دوست من، يادت باشد که ليوان را همين امروز زمين بگذاري  زندگي همين است!

+ نوشته شده در  شنبه 4 دی1389ساعت 13:23  توسط آنا صولتی  | 

داستان بچه قورباغه و کرم


آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند

آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...

...و عاشق هم شدند.

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،

و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»

بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل هوا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»

بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...

...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.

قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»

بچه قورباغه گفت قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل ها،

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...

من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...

این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

  ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل دنیا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

او دم نداشت.

  کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

 بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

  «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»

 کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

  یک شب گرم و مهتابی،

کرم از خواب بیدار شد..

آسمان عوض شده بود،

درخت ها عوض شده بودند

همه چیز عوض شده بود...

اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

 بال هایش را خشک کرد.

بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می رسد،

یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

 پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»

  ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،

و درسته قورتش داد.

     و حالا قورباغه آنجا منتظر است...

...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....

...نمی داند که کجا رفته.

 

 جی آنه ویلیس



از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آذر1389ساعت 13:44  توسط آنا صولتی  | 

داستان آهو

یه آهو بود که خیلی خوشگل بود. 

روزی یک پری به سراغش اومد و بهش گفت: 

آهــو جون!… دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟ 

آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش. 

پری آرزوی اون رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد. 

شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق و جدایی، سراغ حاکم جنگل رفتند. 

حاکم پرسید: علت طلاق؟ 

آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم، این خیلی خره. 

حاکم پرسید: دیگه چی؟ 

آهو گفت: شوخی سرش نمیشه، تا براش عشوه میام جفتک می اندازه. 

حاکم پرسید: دیگه چی؟ 

 

آهو گفت: آبروم پیش همه رفته، همه میگن شوهرم حماله. 

حاکم پرسید: دیگه چی؟ 

آهو گفت: مشکل مسکن دارم، خونه ام عین طویله است. 

حاکم پرسید: دیگه چی؟ 

آهو گفت: اعصابم را خـرد کرده، هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه. 

حاکم پرسید: دیگه چی؟ 

آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه. 

حاکم پرسید:دیگه چی؟ 

آهو گفت: از من خوشش نمی آد، همه اش میگه لاغر مردنی، تو مثل مانکن ها می مونی. 

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟ 

الاغ گفت: آره. 

حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟ 

الاغ گفت: واسه اینکه من خرم. 

حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه … چی کارش میشه کرد. 

نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید

مثل آهو فکر نکن ! خر نصبیت می شود !

منبع را د اس ام اس

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 13:58  توسط آنا صولتی  | 

دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.
 راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی.
و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 آبان1389ساعت 13:36  توسط آنا صولتی  | 

نامه ای به مردان سرزمینم

تقدیم به مردان ایران زمین،

 

 با احترام

مرد من!

پدرم، برادرم، همسرم، پسرم، عشقم!

با تو ام که خود را جنسی برتر از من می شماری.

من مادرت، خواهرت، همسرت یا دخترت نیستم. منم، یک زن، یک انسان مثل تو، همراه تو تا انتهای عالم، نه یک موجود از سیاره ای دیگر که از دنده چپ تو به وجود آمده و هرگز داستان های ساخته تو و مردان دیگر را باور نمی کنم.

فراموش نکن که در بطن من شکل گرفته ای و از ابتدا تا انتهای آفرینش ترا در دامان محبت خود پرورانده ام. من می توانم تو و فرزندم را همزمان در آغوش گیرم و بی آنکه لحظه ای به زن بودن خود و مرد بودن تو بیندیشم و بی آنکه به حرفهای جامعه درباره سنگدلی تو وقعی بنهم، خود را در تو غرق کنم. آیا تو نیز می توانی بی هراس از پچپچه های دیگر مردان چنین جسارتی داشته باشی؟

من عشق وحشی ام را در مقابل هزاران جفت چشم بی دریغ نثار تو می کنم و تو در مقابل یک جفت چشم من نیز برای عشق ورزی، با دکمه های ماشین حسابت درگیری.

آیا صرف زاده شدن با اعضایی متفاوت به تو این اجازه را می دهد که مرا در قفس خودساخته ات اسیر کنی و طرح هایی از قبل پیش بینی شده در جامعه دلخواه مرد سالارت را به من تحمیل کنی؟

 اگر اینگونه است چرا من از این تفاوت به نفع خود سود نبرم؟

چون قدرت بدنی ام کمتر از توست؟ پس احساس و عاطفه من که نیرویش هزاران بار بر هر قدرت جسمی می چربد کجای خلقت جای می گیرد؟

آیا تو نیستی که در کتاب های اخلاق و عرفان و مذهب و ... فریاد می کشی: "اصل انسان روح است، نه جسم؟"

 کدام یک از اینها منسوب به روح است: قدرت بدنی تو یا احساسات و عواطف من، که اگر نمی بود دنیا به جنگلی بدل می شد.

می گویی هم اینک نیز جنگل است؟ اگر تو برای اثبات قدرتت به دیگر مردان به خاطر من می جنگی، پس شجاعانه بایست و بگو دلیل دعوایت چیست. چرا در نهایت با مردان مجلس شور می گذاری و این چنین ختم جلسه را اعلام می کنی: "همه جنگ های بزرگ دنیا به خاطر یک زن به راه افتاده!" .

چرا حسی مشترک میان ما در من با صفت منفی "حسادت" تفسیر شود و در تو با کلمه متبرک(!) "غیرت"؟

 چرا به من صفت حیله گری می دهی در حالی که همه درها را برای به دست آوردن چیزهایی که می خواهم به رویم بسته ای و آنگاه که می خواهم با تدبیر راه چاره ای برای شکستن حصارهایی بیابم که با خودخواهی آنها را دورم کشیده ای نامش را می گذاری حیله و نیرنگ؟ من (زن تاریخی) چه راهی جز این داشته ام؟ صادقانه بگو.

اگر لحظه ای فراموش کنی آنچه حافظه جمعی به تو آموخته، آنچه از کودکی در گوشت تکرار کرده اند و آنچه با توسل به باور های سنتی انجامش را برای خود حق(!) شرعی می پنداری، می بینی که من از توام و تو از من، بی جدایی، با احساسات، آرزوها، خواسته ها، نیازها و امیدهایی مشابه تو. اما چیزی در من هست که در تو یا نیست یا اگر هست جسارت انجامش را نداری، من می توانم رها از قیود مردانه عشق بورزم و با عشق ورزیدن روح خود را تعالی بخشم. ببین عشق کدامیک از ما پاک تر و صمیمانه تر است؟ من ترا می خواهم که در کنارت محبت بورزم و محبت ببینم و روحم را بیش از پیش در یک ارتباط انسانی بپرورم، تو مرا می خواهی تا به مردان دیگر ثابت کنی در جدال شبانه روزی ات آنچه را می خواسته ای به دست آورده ای.

چشم من هرگز به دنبال جنگجوی دیگری نیست تا با تو ام، حتی اگر در بده بستان عشق با تو مغبون شوم. صادقانه بگو، آیا تو نیز اینگونه ای؟

چرا به اینکه در کنار تو و همراه تو با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کنم افتخار نمی کنی؟

چرا از اینکه در هنگام درماندگی دستت را بگیرم شرمگینی؟

 من و تو قبل از جنسیت مان از یک نوعیم، بشریم، و به قول آن فیلسوف کوچک ما شعور همه آفاق هستیم.

تا کی مرا در پرده می خواهی؟

آیا از دیدگاه تو عفاف تنها با پرده نشینی ممکن است؟

 نشنیده ای داستان آن عفریت را از زبان شهرزاد که زنی را در صندوقی آهنین در قعر دریا برای خود حبس کرده بود و گاه که همراه صندوقش از دریا بیرون می آمد و در صندوق را باز می کرد دخترک او را روی زانوی خود می خوابانید و به تعداد انگشترهایی که به بند ابریشمین دور گردنش آویخته بود با دیگران نرد عشق باخته بود و همچنان به تعداد انگشترها می افزود؟

با عشق و باور تو من پاک می مانم، هر جا، هرزمان، در بودت، در نبودت و آن هنگام که خسته و درمانده از روزگار وحشی به سویم بیایی ترا در آغوش می گیرم و از چشمه روح و جانم سیرابت می کنم اگر باورم داشته باشی، و اگر نداشته باشی و مرا همراه خود ( فقط همراه، نه بیش تر و نه پیش تر و نه پس تر ) ندانی برای انتقام از تو خود را آلوده نمی کنم، بلکه فرسنگها ترا از خود می رانم یا می سپارمت به آنهایی که ارزان فروش روح اند و تو مرا همچون آنان می خواهی.

مرد من!

پدرم، برادرم، همسرم، پسرم، عشقم!

باورم کن و قفسم را بشکن تا ببینی داستان آن دخترک صندوق نشین تنها افسانه ای است که اجدادت برایم ساخته اند تا مرا در کنج عزلت نگاه دارند.

باورم کن تا کنار تو و دست در دست تو جهانی بسازم سرشار از عشق برای آیندگانم، برای فرزندانم.  

و ایمان دارم کم نیستند زنانی که خود باور دارند از دنده چپ مرد برخاسته اند و چیزی کم دارند و در ذهن شان معیارهایی برای خوشبختی ساخته اند که در نهایت به ارزان فروشی روحشان منجر می شود و به این باورهای نادرست مردان دامن می زنند؛ و در میان مردان نیز بسیارند انسان هایی که به همه موجودات دوپای عاقل فارغ از زن یا مرد بودن شان به دیده انسان می نگرند؛ و قابل ستایش اند انسان هایی که پیش و بیش از هر چیز به انسانیت بها می دهند.

 

(ایمیلی از دوست)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 آبان1389ساعت 12:17  توسط آنا صولتی  | 

درد من تنهایی نیست؛ ...

درد من تنهایی نیست؛ بلكه مرگ ملتی است كه گدایی را قناعت؛ بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب... این حماقت را حكمت خداوند می نامند .

(ماهاتما گاندی)

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 آبان1389ساعت 14:16  توسط آنا صولتی  | 

آنگاه که......

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 آبان1389ساعت 12:11  توسط آنا صولتی  | 

متن کتاب اول دبستان ۸۹

الفبا از پ، و ،ل شروع میشه. بابا دیگه آب نمیده چون اداره آب و فاضلاب آب رو قطع کرده. دهقان فداکار پیر شده و دنبال چندر غاز مستمری از این اداره میره تو اون اداره.

مرغا هورمون خوردن و خروس شدن ، خورسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، سن ازدواج مرغا بالا رفته دیگه تخم نمیذارن .

 چوپان دروغگو عزیز شده و کلی طرفدار داره. شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن، مامانشونم دو سه روزی رفته تایلند گیساشو ببافه.

 دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن. کوکب خانم رفته یه مایکروفر سامسونگ خریده و دیگه حوصله مهمونداری رو نداره و جواب تلفن رو هم نمیده.کبری موهاشو مش کرده و تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه. روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسست.

 حسنک گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافر کشی میکنه. آرش کمانگیر معتاد شده و دیگه سنگ هم نمیتونه پرت کنه. شیرین ، خسرو و فرهاد رو پیچونده وبا دوست پسرش رفته اسکی. رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و موتور خریدن میرن کیف قاپی.

پتروس از بس با دوست دخترش چت کرده انگشت درد گرفته و دیگه نمیتونه انگشتشو بکنه تو سوراخ سد. خانواده آقای هاشمی دیگه بنزین ندارن برن مسافرت در ضمن دل خوشی هم از راه و سفر ندارن چون آخرین باری که تو راه گوشت کبابی خریدن چوپان دروغگو گوشت خر بهشون داده ..

+ نوشته شده در  شنبه 1 آبان1389ساعت 18:34  توسط آنا صولتی  |